غزلغزل، تا این لحظه: 16 سال و 29 روز سن داره

دختر آرزوهای من

چند تا از شعرهای کتاب داستان غزل

ای جوجه طلای چه خوشگلو بلایی         یه وقتی بی اجازه  تنها نری به جایی گربه ی چاق شیطون مییاد تو رو میگیره        درسته قورتت میده فکر نکنی که سیره   این گربه ی کوچولو مامان و پشمالو  سر به هواوبلاست شیطونه و ناقلاست قایم شده یه گوشه منتظر یه موشه   توی طویله حالاخواب الاغ زیبا طفلی کارش زیاده چون که همش تو جاده می بره کیسه ی بار از مزرعه به انبار     زنبور پر طلایی تو دوست خوب مایی از شهد روی گلها که بود تو باغچه ی ما چقدر عسل تو کندو ساختی برامون بگو  ...
8 مهر 1390

غزل دختر شیرین و دوست داشتنی

غزل دختر شیرین و دوست داشتنی غزل جون امشب 6 مهر  1390دیگه چیزی تا یک سالگی نمونده .تا حالا خیلی کارها یاد  گرفتی .الان دیگه راه میری از مبل و تخت خواب میکشی بالا .وقتی من تو اشپز خونه کار میکنم تو هم مییای پیشم توی اشپزخونه  و پیاز سیب زمینی ها رو میریزی روی زمین وسینی ها رو از گوشه کابینت میکشی بیرون و حسابی ریخت وپاش میکنی وقتی هم که دیگه خسته میشی  میای پامو میگیری تا بغلت کنم .   بعضی روزها بین صبح و ظهر یه ساعت میخوابی غیره ممکنه صدایی مثل تلفن یا زنگ در یا برخورد چیزی به گوش برسه و از خواب نپری منم از ترس اینکه از خواب نپری تلویزیون رو خاموش میکنم و تلفن رو از برق میکشم که مبادا از خواب نپری و تند تند کا...
7 مهر 1390

عکس غزل در ابشار نوژیان

ا   جمعه هفته پیش صبح ساعت ٦ با یه مینی بوس با دوستامون رفتیم خرم اباد ابشار نوزیان هوا خیلی گرم بود  ولی خوش گذشت ساعت ٧ هم بر گشتیم حدود ساعت ١٠ بود که به بروجرد رسیدیم ...
5 مهر 1390

غزل کوه نورد کوچولو

بعد از ٢ روز که از کویر برگشتیم قرار شد که جمعه  مورخ ٩:٢:١٣٩٠همه با هم به همراه کوهنوردای گروه کاوه به یکی از کوه های شهرستان درود یعنی قارون برویم .اولش بابا گفت که ما نمیتونیم باهاشون بریم اما روز ٥ شنبه نظرش عوض شد وتصمیم گرفت که ما رو هم ببره جمعه صبح ساعت ٦ قرار بود که همگی سر قرار حاضر باشیم.شب که شد از شدت دلشوره تا صبح خوابم نمیبرد همش دلم شور میزد که نکنه پشیمون بشیم که جرا رفتیم صبح ساعت ٥ بیدار شدم و لباسهامو پوشیدم یکی دو بار منصرف شدم و گفتم که نمییایم گفتم نکنه اذیت بشی اما مامان جون و بابا جون دلداریم دادن که بیا ان شاالله که خوش میگذره بالاخره با توکل کردن به خدا به راه افتادیم حدود ساعت ٨.٣٠ به مق...
5 مهر 1390

سفر به کویر

دو هفته پیش قرار شد با دوستای بابا که کوهنوردن بریم کاشان و از کویر مرنجاب و ابیانه هم دیدن کنیم دو سه بار از رفتن منصرف شدم اما روزای اخر دل به دریا زدم و به بابا گفتم ما هم میایم قرار شد که ۴ شنبه ۱ اردیبهشت را بیفتیم و جمعه عصر بر گردیم ساعت ۱۲ به اتفاق مامان جون و بابا جون و عمه و حاج اقا با تاکسی خودمون رو به سمت اتوبوس رساندیم. سوار ا توبوس که شدیم من تصمیم گرفتم که برم اخر اتوبوس تا تو رو بخوابونم و بهت شیر بدم خوشبختانه تا موقعی که به کاشان رسیدیم آروم خوابیدی.صبح ساعت ۷ که به کاشان رسیدیم رفتیم باغ فین وصبحانه خوردیم بعد هم رفتیم و از باغ و حمام فین دیدن کردیم و تعدادی عکس گرفتیم.موقع ناهار هم همگی جمع شدیم و با هم ناهار ...
4 خرداد 1390